تبليغاتX
شمردن بلد نیستم ، دوست داشتن بلدم




 

 

نوشته شده توسط : باران| یکشنبه 1 آبان1390 | 14:50 | +

بچه ها دعا کنید  

بچه ها سلام

سریع میرم سر اصل مطلب دایی باران به خاطر داشتن تومور مغزی حلش وخیم شده و دکترا جوابش کردن دیگه از دستشون کاری بر نمیاد فرستادنش خونه دیگه دارو هم براش تجویز نکردن.این خراب شده هم بالاخره باید به یه دردی بخوری.

نذر یه ختم قرآن کردیم بچه هایی که میخوان تو این کار شرکت کنن تو قسمت کامنتا بگن کدوم جز میخونن.هر کس اعلام کرد.هر وقت نذرش ادا کرد تو قسمت کامنت خصوصی ها اعلام کنه 

یا حسین

آدم ساده  

نوشته شده توسط : باران| چهارشنبه 2 دی1388 | 23:31 | + |

محرم آمد  

 

محرم ماه خون آمد،عزاداری کنید

زخاک نینوا فریاد میخیزد چنین

حسین یار میخواهد وفاداری کنید

 

 

 

 

آخرماتم تو میکشد مرا

این قصه محرم تومیکشد مرا

اینجا مصیبت توتنزل می کند به دل

ورنه بلای اعظم تو میکشد مرا

گاهی میان روضه رود روح ازتنم

یعنی تجلی غم تو میکشد مرا

ای منتقم نوای توکی می شودبلند

وقتی که خیر مقدم تومیکشد مرا

 

 

 

 

پ.ن:باعرض تسلیت .دلم میخواهد تواین ایام تویک حال وهوای دیگه ای باشم .تایک چندوقتی آپ ندارم .باعرض معذرت

پ.ن:تواین شبها منم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید .خیلی محتاجم

نوشته شده توسط : باران| پنجشنبه 26 آذر1388 | 19:48 | +

من وسکوتم  

 

  

 تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی
چه نیازی
چه غمی است
یا نگاه تو ،که پر از عصمت راز
بر من افتد چه عذاب و ستمی است
دردم این نیست
ولی …
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم …
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

 

 

 

من و سکوت

سه سال است
درخیالِ کویر
تمام شنها را
به جانِ خار قسم می دهیم ، ردی از
نگاهِ مرگ
و عطرِ غریبِ شاخه سدر
نشانمان بدهند.

   میانِ واحه سرسبزی از نگاهِ کویر
من و سکوت و مرگ
وشاخه ای ازسدر
سه روز رقصیدیم.
سکوت می خندید
و مرگ
درطپشِ بی قرار و تند نفس
سه بار بوسه به لبهای خنده او زد.
و من سه بار تمام
سوار گیسوی سیالِ سکرِ عطرِ سدر
به نکجا رفتم.

به سومین شب بود
سکوت آمد و بر بسترم دراز کشید
به عشوه با من گفت:
که طعمِ بوسه مرگ
چقدر تکراری است.
بیا و تا خواب است
تو نیز از لبِ خندانِ خنده های من
ستاره ای برچین. . .

 

 

 

 

چندروز پیش بهش گفتم تا آخر هفته هرچندتا ازمشکلاتم تونستم حل کنم حلشون میکنم بقیشم میریزم دور.تا اینکه عصر نشده با یک تماس تلفنی ریختم بهم انقد حالم بد شد که باصورت رفتم تو در دانشگاه !!اصلا نمدونم چم شد، کنترلم ازدست داده بودم، اضطراب شدید ،تمام تنم سرد شد. یک لحظه ترسیدم گفتم دختر چته چرا انقد کم طاقت شدی؟!  توکه درمقابل مشکلات ازین بزرگتر ایستاده بودی حالا چی شده انقد ترسیدی!!

هرجوری بود دوتای از دانشگاه اومدیم بیرون .تواین شهر به بزرگی دنبال یک کافه میگشتیم تا یک چیز گرم بخوریم شاید این سرما ازتنم بره بیرون آرومتر شم  .توراهم پشت هم یه از خدا بی خبر هی پیام میداد گند میزد تواعصاب من .جلو اونم نمیتونستم بهش بزنگم هر چی ازدهنم درمی اومد بهش بگم.

بالاخره بعداز اونهمه گشتن یکجا پیداکردیم .بعدشم ازهم جدا شدیم .استرس تمام وجودم گرفته بود با هزار جور دلهره کلید انداختم رفتم خونه.نمیدونستم الان چی میخواد بشه .باخودم میگفتم دیگه همه چی خراب میشه .دانشگاه ،رابطم با اون، آیندم ،آبروم پیش خانوادم .واااااای خداااا .مردم.....

غیر خواهرم هیچکس  هنوز باخبر نشده بود .هی قیافه ها رو بر انداز میکردم  شاید یکی یک دادی حرفی بزنه..آروم شدم. اون از خدا بی خبر زنگید هر چی تونستم بهش گفتم البته اول اون حرفهای نامربوطی زد منم دیگه تحملم تموم شد بهش توپیدم .ولی حرفهاش سنگین ،ناحق بود،منم سپردمش به خدا ..البته اگه خدایی باشه!!

چهار تا مسکن قوی 700 خوردم خوابیدم .البته فقط دوساعت..ساعت 8 صبح کلاس داشتم  .از در خونه که اومدم بیرون  متوجه شدم یکچیزی جا گذاشتم .سریع رفتم طبقه خودم ،برداشتم ،پله ها رو دوتایی میپریدم پایین.در که بستم       دوباره حالم بد شد نمیدونم چرا ولی زددم زیر گریه..تنم دستام سرد .انقدر بد بودم که نشستم تو کوچه .بهش زنگیدم .گفتم : حالم خوب نیست کلاس صبح نمیرم .میچرخم توخیابون کلاس 10 میرم.گفت بیا من میرسونمت .با اصرارش راضی شدم.شب قبلش گوشیم قاط زده بود بهم گفت بیا گوشیتم درست میکنم .چشتون روز بد نبینه گوشی خراب شد دیگه روشن نشد کوبیدمش به درو دیوار درست  نشد. که نشد.عصبی شدم .سردرد .رفتیم سمت دانش ..توراه نمیفهمیدم بهش دارم چی میگم.ولی اونجور که تعریف کرد چرت وپرت زیاد گفتم ..متاسفم....!!!

دیشب یک ساعت ناخودآگاه ازخستگی خوابم برد ..خواب دیدم یکی ازدوستام حالش خوب نیست .تابیدار شدم پیام بهش دادم .فهمیدم بله ،حسابی خرابه.امروز ظهر دونفری رفتیم پیشش.واقعا خراب  بود .غصم شد نمیتونستم غم توچشاش ببینم هی سرم مینداختم پایین نگام به نگاهش نیفته ..درد خودم یکطرف .مشکل جدید عزیز دلم یکطرف دیگه که این دومی برام سختر بود ...غم این داداشمم یک طرف دیگه.

ازشون جداشدم فقط میخواستم تنها باشم گریه کنم .رفتم سمت دانشگاه شریف آخه اونجا همایش بود ..وقتیکه رسیدم متوجه یک مسیله ای شدم .وااااای .میخواستم داد بزنم .قاطی کرده بودم .برگشتم .مسیر اشتباه رفتم وهزار برنامه دیگه...

چرا من اینجوری شدم .نگرانم .نگران آینده .چه جوری میخوام بامشکلاتی که قرار بعدها تو زندگیم پیش بیاد  کنار بیام .الان که تحمل این چنین مسایلی ندارم .با روبرو شدن با مشکلات بزرگتری میخوام چیکار کنم...

به آخر هفته نزدیک دارم میشم ..فقط دوروز دیگه ..حالا من چندتا غم دارم .مشکل شخصی جدیدم ،مشکل عزیزدلم ، مشکل داداشم ،غم مانی ،مشکل پیش اومده برای کدوتنبل،غم هولدن ،غم فائزه، الانم مبلمان مامانم گه کوچولومون گند زده بهش ودیگه نمیشه کاریش کرد.

بنظرتون زنده میمونم با این همه درد

نوشته شده توسط : باران| چهارشنبه 25 آذر1388 | 23:6 | + |

حرف زدن با كسي كه همه چيز را مي‌داند  

 

 

اَللّهُمَّ أسألُكَ النَّظَرَ إلي وَجهِكَ و الشَّوقَ إلي لِقائِكَ

خدايا! نگريستن به رويت و شوق ديدارت را از تو درخواست مي‏كنم

 

 

 

آرام و بی صدا آرام گرفت …

بی واهمه از تمام هیاهوها و بغض هایی که با رفتنش برپاشد و شکست …

او دیگر در میان ما نیست …

تنها آمد ، تنها ماند و تنها رفت ! بی کس تر از همیشه اش بود و آرام در گوشش نجوا کردم که از او دلگیرم …

و این بار ستار هم نوا با دلم میخواند :

 

اون که تو یک قمار تلخ

عمرشو باخت و پوسید

اون که تو پیله سکوت

تار شکستن تنید

به اولین دقایق

آسودگی رسیده

به قیمت یه عمر

امروز آسودگی خریده

امشب شب ویرونیه

کوه بزرگ درده

کسی که عمری سوخت ساخت

مهمون خاک سرده . . .

و عمویم ، عزیزترین عمویم به مهمانی خاک رفت . . .

 

 

پ.ن:این پست به علت درگذشت عموی یکی از دوستان آپ کردم

روحش شاد

نوشته شده توسط : باران| سه شنبه 24 آذر1388 | 21:14 | + |

همه روزهای سال بی تو یک روزست....  

 

 

 

اين شاخه هم که خر شده سر خم نمي کند ...

دستم نمي رسد که تو را دست چين کنم،اين شاخه هم که خر شده سر خم نمي کند
وقتي گل انار لبت قسمت من است ، پائيز از علاقه ي من کم نمي کند
يک سيب سرخ،سهم پدر بود و نصف کرد دادش به توکه نصف کني با من و...چه بد!
حواٌ شدم که مال تو باشم ، ولي خدا من را شريک بچه ي آدم نمي کند
برفم که ذره ذره مرا ذوب ميکني. در آخرين سپيده دم قلٌه ي نگاه
هر کس که گر گرفته در آغوش گرم تو ، ديگر توجهي به جهنٌم نمي کند
از شعر دم نزن! تو که شاعر نمي شوي! خامم که عاشقت شده ام، نه؟! بگو بله!
از او که پاي خوب و بدت ايستاده است جز دل چه خواستي که فراهم نمي کند؟
باشد، بتاز اسب خودت را ، ولي سکوت تنها جواب رج رج شلاقهاي تو
بي زحمت چمن به تو آوردهام پناه ، اسبي که رام عشق تو شد رم نمي کند

 

 

 

یکجا بایست پیله نکن، حرف هم نزن

اینقدر روبروی سکوتم قدم نزن

اینها همه درست که دنیا بی ارزش است

دنیای شاعرانه ی من را به هم نزن

اصلاً به من چه که تو که هستی که نیستی

از کارهای کرده و نا کرده دم نزن

من کی کمک گرفته ام از دیگران و تو!؟

هی چوب منت همه را بر سرم نزن

پابند من نشو ، برو ، پرواز کن برو

بیخود دخیل را به ضریح حرم نزن

پیله نکن برو ، بخدا بد می آوری

من شاعرم کنار خیالم قدم نزن

 

 

 

 

دل نوشته:

بیا ...!!!

لالایی ها هم برای تو

ما که خیال خواب هم سراغمان نمی آید

مجبوریم بیدار بنشینیم تا صبح

تو اما راحت بخواب

و در خواب برایمان قصه بنویس

شاید در این خواب آرام

توانستی کلاغ قصه را به خانه اش برسانی !

این روزها دلم خیلی چیزها می خواهد

دلم می خواهد به سرزمین دور دست اُ‌‌ز بروم

آنجا که جادوگری خانه دارد

 مترسک ها می توانند برقصند

جاده هایش از آجرهای زرد رنگ ساخته شده اند

و همه چیز مثل زمرد سبز است

با جادوگر اُز کارهای مهمی دارم

آرزوهای بزرگی دارم

ولـــــــــی ...

افسوس

چنین سرزمینی اصلا وجود ندارد!

می بینی ... آرزوهایم چه ساده دست نیافتنی می شوند؟؟؟

هر وقت دلم چیزی را می خواهد ، محو می شود!

باید دنبال سرزمین دیگری باشم

سرزمینی که لا اقل یکی از آرزوهایم به سادگی در دستم باشد !!!

نوشته شده توسط : باران| شنبه 21 آذر1388 | 7:20 | + |

صدای آب می آید!!  

 

فاصله ی زمین تا خورشید اگر ذره ای کم شود دنیا به هم می ریزد،من هم همین را می خواهم!

دنیا قرار نیست دنیا همیشه منظم و قانون مند باشد

من دلم می خواهد دنیا را از یکنواختی در بیاورم...برایش لازم است

 

 

 

 

صدای اب میاید.

صدای خش خش برگها، صدای ویژ ویژ باد در لابه لای درختان سر به فلک کشیده اما عریان از لباسهای بهاری ، تورهایی که آنها را مثل تک عروس زیبای دشت معرفی میکرد. گوش کن ، ببین صدای آب را، انگار قاصدکها را در آن میشویند ، چه صدای پاکی ، چقدر زلال و چه بی آلایش.

توی این روزهای برفی ، کنار خورشید کم سو و بی رمق ، باورم نمیشود این همان مشعل تابستان باشد که آنچنان قدرتش را به رخ  زمینیان می کشید.

همه اینها  برای  یاد آوری به فکر فرو میبرد مرا ، یاد خدای بزرگ ، منان بی نیاز.

نگاه به زلالی آب سرد که با طراوت و خرمی ، خرامان ، خرامان ، با کولی باری از صافی و مهربانی سوی پایین دستهای  خاکستری  رهسپار است. قطاری از محبت و دوستی به سمت مردمان سرزمین آزاد .

تا آغوشی از صداقت را به آنها عرضه کند...اما...

صدای اب می آید ،

گویی که در این نزدیکی قاصدک میشویند.

چه صدای پاکی

در این روزهای سر به زیر افکنده ،

روزهای برفی ،

کنار خورشید کم سوی زمستانی ؛

نگاه به زلالی آب سرد،

چه طراوتی دارد باران ،

چه طراوتی دارد برف ،

چه طراوتی دارد صدای صداقت آب ،

چرا کسی از این همه پاکی نمی پرسد ؟!!

" کسی در این حوالی نیست"؟؟؟؟

چرا کسی خواب کبوتر را نمیبیند؟!!

 

صدای آب می آید...

کنار سنگ بزرگ ، زیر چنار بلند.

انگارکسی در ان اب زلال

                               اوقات فراغت میشوید.

 اینجا کسی نیست ، حتی فرصتی هم ، اصلا فراغتی نیست.

آب زلال هست.... برف میبارد....هوا سرد است.... اما

 

 

 

    دل نوشته۱: کوهها با همند و تنهایند

                       همچو ما با همان تنهایان.

                                           احمد شاملو

 

      دل  نوشته۲: سرانجام روزی از همین روزها

                        دیده بانان بوسه و رازداران دریا می آیند

                        خبر از کشف کرانه ی ارغوان و

                       آواز نو ، و عطر علاقه می آورند.

                                                    سید علی صالحی

نوشته شده توسط : باران| چهارشنبه 18 آذر1388 | 6:50 | + |

 

 

 

 

 

این روزها که نیستی مثل ماه تمرینی است برای شمردن بهانه و نوشتن ترانه

ستاره ها عمری ست زیر سایه ماه با اقبال زمینیانِ اسیر ، دست و پنجه نرم می کنند و گاهی چشمک یا سقوطشان برای جدایی یا رهایی دو عاشق قشنگ ترین بهانه می شود

 

دیدی فواره ها تو راه آسمون می شکنن؟

من یه وقتایی اون جوری دوسِت دارم

نگو پرده های حریر شرمو زدم کنار..می خوام این احساس به آتیش کشیده شده زیر رواق های طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره

 

 

 

 وخدا........

امشب تنها تر از همیشه خود را به سوی دریاچه خیال میکشانم

نردبان پیچک را استوار میکنم و به ستارگان شب دستبرد میزنم

با اینکه میدان ماه شاکی خواهد شد اما بی اعتنا به آن سرگرم چیدن شده ام

شکوفه های درخشان شهر شب را یکی یکی در کوزه ی محبت جمع کرده ام

تا فردا صبح به همراه دخترک گل فروش به دست مردمان یخ زده ی شهر برسانم تا ثابت کنم

امید زنده است

 

 دل نوشته: عشق...

                      تنها بازمانده ی بهشت در ماست.

                      و به راستی اگر این بازمانده ی بهشت نبود،

                      تحمل رانده شدن چقدر تلخ می شد...

                                                            کریستین بوبن

 

نوشته شده توسط : باران| یکشنبه 15 آذر1388 | 0:55 | + |

این، حال شما،حال من است  

 

 

 

 روزگاری ٬ شام غمگین خزان

  خوشتر از صبح بهارم می نمود.

  این ٬ حال شما ٬ حال من است.

  ای همه گلهای از سرما کبود!

  روزگاری چشم پوشیدم ز خواب

  تا بخوانم قصه ی مهتاب را

  این- زمان دور از ملامت های ماه -

  چشم می بندم که جویم خواب را!

  روزگاری یک تبسم ٬ یک نگاه

  خوشتر از گرمای صد آغوش بود

  این زمان ٬ بر هر که دل بستم ٬ دریغ

  آتش آغوش او خاموش بود.

  روزگاری ٬ هستیم را می نواخت

  آفتاب عشق شور انگیز من٬

  این زمان ٬ خاموش و خالی مانده است.

  سینه ی از آرزو لبریز من.

  تاج عشقم عاقبت بر سر شکست٬

  خنده ام را اشک غم از لب ربود٬

  زندگی در لای رگهایم فسرد٬

   ای همه گلهای از سرما کبود...!

                                          فریدون مشیری

 

 

     دل نوشته۱: همه لرزش دست ودلم از آن بود

                         که عشق پناهی گردد٬

                          پروازی نه ٬ گریزگاهی گردد.

                         آی عشق ٬ آی عشق

                         چهره ی آبیت پیدا نیست.

                                                          شاملو

 

       دل نوشته۲: باد آمد و همه ی رویاها را با خود برد٬

                         با این همه اما من باید آوازی بخوانم

                        چند وچون کجا و چگونه اش با من است

                        حرف مرا با شیئ خفته در میان بگذار

                       حتما صدای حضرت داوود را خواهی شنید.

                                                          سید علی صالحی

 

        دل نوشته۳: چه بارانی است در بیرون این اتاق!

                         باران؟ 

                         ابرهای همه ی غم های تاریخ٬

                         یک باره برسرم باریدن گرفته اند.

                        کسی نمی داند که در چه دردی و تبی

                        می سوزم و می نویسم!!!

                                                          دکتر علی شریعتی

          

    

 

نوشته شده توسط : باران| جمعه 13 آذر1388 | 12:41 | + |

اکنون بی دلیل گریه می کنم!!  

 

 

من برای نداشتنت گریه نمی کنم


آن زمان ؟

دوست داشتم گریه کنم

گریه می کردم چون تو اشکهایم را پاک می کردی

اکنون ؟

بی دلیل گریه می کنم !

 

 

در این کوچه که ابتدا و انتهایش بن بست است

من بی نفس مانده ام

هوایی برسان باران بهاری

یار اردیبهشتی من

نه عاشق است و نه بیزار

نه مایل است ونه فرار !

پناهگاه امن رویاست

 


 

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .

با این همه اگر عمری باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذرم

که نه دل کسی در سینه بلرزد

و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . .

تا یادم نرفته است بنویسم:

دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی

با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد

اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .

می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !

انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم . . .

نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد ، بی کنایه و ابهام

پس از نو می نویسم:

سلام! حال من خوب است

اما تو باور نکن . . .

 

 

.......................................

پ.ن:این آپ دلیل خاصی نداشت .فقط دوسش داشتم .بد برداشت نشه

 

 

نوشته شده توسط : باران| سه شنبه 10 آذر1388 | 22:9 | + |