|
|
بر صدای سه تار
من آب پاره ای از بارانم من که بادانه های بی قبیله می بارم در بی پاییز بر بی درخت بر بسیاری بی فصل مردانی بی من می گذرند که باران اند که می بارند بر صدای سه تار برمنظومه ای بند بند ش خواستگاه دریغ ودریغا ودریغ من ............................................................
همه ابراهیم اند
نذرشان داستان دشنه وگردن،نیازشان تکرار بی خستگی خون ریزی میعادشان روز خاک سپاری پسران من با آن سبزی تازه ی پشت لب با بهت گرم وخیس شان از رعشه ی خواب دیدن دختر همسایه این گونه میمیرند پسران من همه ابراهیم اند ار موسیان که بگذری همه اسماعیل.
شفا هممون انگار داریم آماده میشیم .از نگاههای همه میشه خوند که تو ذهنشون داره چی میگذره. نمیدونم چقد احتمال داره کسیکه میره تو کما ،چشاش میببندن ،بدنش عجیب ورم کرده وفقط یکچیزی بنام قلب داره یکمی میزنه .زنده بمونه.آیا اصلا امیدی هست به زنده موندش .وقتی امروز از دانشکاه خونه اومدم چشای گریون مامان دیدم هری دلم ریخت .وقتی نشستم پای صحبتش بااون صدای پر بغضشُ داشتم میمردم .وقتی از حال برادرش برام میگفت یاد 9ماه پیش خودم افتادم . زمانیکه مامان تو بیمارستان متوجه بیماریم شد .هنوز صدای گریه های بلندش توگوشم .خدایا چی مقدرکردی؟.آیا اطرافیان ،زنش،دختروپسرش طاقت این مصیبت دارن؟.خدایا توبهترازهرکسی آگاهی؟خدایا کمکش کن. نمیدونم باید خوشحال باشم بخاطر بهتر شدن حال عزیزم ،بخاطر سروسامان گرفتن کامیار دوست گرامیم یا ناراحت باشم بخاطر این بیماریو دربستر بودن دایی .واقعا منگم... ...................؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! خدايا ، خدايا دراين فرصت كه چيزي نمانده به خواب ضخيم چو شمعي كه در پدده افروختم گهي آب گشتم ، گهي سوختم. با لعلت آب حيوان آبي به جو ندارد با رنگ و بويت اي گل گل رنگ و بو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئي است من عاشق تو هستم اين گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خريدار بازار خودفروشي اين چار سو ندارد جز وصف پيش رويت در پشت سر نگويم رو کن به هر که خواهي گل پشت و رو ندارد گر آرزوي وصلش پيرم کند مکن عيب عيب است از جواني کاين آرزو ندارد خورشيد روي من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشيد رو ندارد سوزن ز تير مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنهي دل تاب رفو ندارد او صبر خواهد از من بختي که من ندارم من وصل خواهم از وي قصدي که او ندارد با شهريار بيدل ساقي به سرگراني است چشمش مگر حريفان مي در سبو ندارد
خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.
پ.ن:تن لختتو بده بکسیکه روح لختشو هدیه میده بهتو بپاش میفته دوست،ملاقات
و باز هم قصه ی آشنای سفر و هنوز هم چشم به راه عبور بهار هستم و آشنای خزان اینک این منم که در ابتدای خزان ایستاده ام و شکسته ام و به آن درود می فرستم آری من آشنای خزان هستم و شکست را با تمام وجود می خوانم و ترانه های حضور را خط می زنم و برگریزان جوانه های عشق را نظاره گرم آری من در انتهای عالم بر بلندای هستی ایستاده ام و چشم به راه یک تکیه گاه اگرچه کاغذی باشد و حتی اگر رویایی باشد شعر می خوانم و ترانه های سیاه می سرایم
اینم جواب سوالت در مورد مرگ:
زندگی را
پ.ن:اینم یادگاری ازتو تو وبم .شروع تازه
اینها پچ پچه های یک تجربه است اردیبهشت ها خواهد آمد آبان ها خواهد گذشت و بعد... مردمان بعد از من از من به ماه بد نخواهند گفت فقط اتفاقی افتاده چیزی دیده حرفی شنیده پرنده ای پریده...! سیدعلی صالحی
دل نوشته۱: روزی خواهم آمد٬ و پیامی خواهم آورد. در رگها٬ نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم٬ سیب سرخ خورشید.
سهراب سپهری
دل نوشته۲: .......................... تنها بازمانده ی بهشت در ماست. و به راستی اگر این بازمانده ی بهشت نبود، تحمل رانده شدن چقدر تلخ می شد... کریستین بوبن
در گذار عشق و تنهایی
خاطراتم به یغما رفت و شد فصلی که بار اول تو را در آن ملاقات کردم پاییز بود......................آری پاییز بود..................!!! دلم از این کابوسهای شبانه و افکار تلخ روزانه ام گرفته است درگیر حس مفلوک تنهایی به ناکجایی می روم که اسمش تنم را می لرزاند می روم و آنقدر دور می شوم که هیچ ردی از من بجای نمی ماند پرسه زنان دور و دورتر می شوم . ( میدانم که نمی آیی و آخر در این هاج و واج بودن این گرگ های انسان نما مترسکی از اندامم می سازند و به جرم تنهایی روحم را به گرگی دیگر می بخشند و من باز با باوری کهنه شروع به ترسیم تنهایی خود می کنم ) محمد رجبی
ل ل به لب نيامده ليلا هنوز هم ...
ل ل به لب نيامده ليلا هنوز هم
اما به لب نيامده ليلا هنوز هم
دل نوشته: چندی است که با خواب خودم تنهایم از چوب تراشیده شده رویایم تنهایی ام از مرگ به من ارث رسید من پیر قبیله ی مترسک هایم ماعاشق هم بودیم حسی که یک عادت نیست
زندگی شهد گل است زنبور زمان می خوردش آنچه می ماند به جا عسل خاطره هاست
وقتی قلبهایمان کوچکتر از غصه هایمان می شود وقتی نمی توانیم اشکهایمان را پشت پلکهایمان پنهان کنیم و بغضهایمان پشت سر هم می شکنند و رنج ها بیشتر از صبرمان وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام ... و مطمئنیم که فقط تویی که کمکمان می کنی .... بیشتر از تلاشمان خوشبختی می دهی وبیشتر از لبها ، لبخند! دردها را درمان می کنی و تلخ ها را شیرین نا امیدها امید می شوند و سیاه ها ، سفید .... آن وقت می دانی ما چه می کنیم؟! ما بدترین کار را می کنیم.... نه سپاس می گوییم و نه ممنون می شویم یادمان می رود که اصلاً چه کسی دعاهایمان را مستجاب کرد و خوابهایمان را تعبیر و اشکهایمان را پاک ما همیشه از یاد می بریم.... ما همان انسانی هستیم که ریشه اش از فراموشی است!!!
دل نوشته: من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن ، شستشوی دل هاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار ؛ خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه ی دوست کجاست ؟
همیشه میشه به هرچیزی یه جور دیگه نگاه کرد
همیشه میشه قصه ها رو یه جور دیگه خوند همیشه میشه زندگی رو یه شکل دیگه باور کرد و همیشه میشه به دوستی ها شکل تازه ای داد...
من و تعدادی از وبلاگ نویسان عزیز در نظر داریم ترتیب یه ملاقات وبلاگی رو بدیم به چند دلیل اول : زمانی که مخاطب خودمون رو میبینیم نوشتن برامون هدفمند تر میشه دوم : هیچوقت نمیشه فامیل رو انتخاب کرد اما دوست خوب رو چرا و این قرارها میتونه باب آشنایی و پیدا کردن دوستایی بشه که می تونن جاودانه باشن مثل خودمن که دوستایی تو این دنیای مجازی پیدا کردم واقعی ترین بودن سوم : تو این دنیایی که زندگی هر روز برامون داره سخت تر میشه داشتن چند تا دوست خوب که به هم کاملا اطمینان داشته باشیم و بتونیم به تو مشکلات به هم کمک کنیم میتونه خیلی برای هرکدوم از ما مفید باشه و ..... برای همین این قرار رو ترتیب دادیم البته این اولین قرار وبلاگی نیست اما اولین قراریه که داره به صورت جمعی مطرح میشه آدرس:کارگر شمالی روبروی مرکز قلب تهران.رستوران سنتی "دالون دراز" یکشنبه۱۱ بهمن ماه. ساعت ۴ بعداز ظهر
دوستانی که تمایل دارند می تونن شماره تماس خودشون رو برام بذارن در کامنت خصوصی تا باهاشون تماس بگیرم پ.ن:ای نوشته در وب یکی از دوستام بود با اجازه سقوط
بازهم زوزه های بیابانی ام شروع شده
تقدیم به زنـانـی که تنها سلاحشان برای مقابله با بی عدالتی و ظلـم ، آهی سوزان است از اعمـاق دل !
تو رو هرگـز نمی بخـشم ، نه این دنیـا ، نه اون دنیا می خوام با خنـجرِ نفرین ، بشـم قاتـل تـرین حـوا
نـقـابِ آدمــو بــردار ، بـدی ! خـونِ توُ رگهـاته نفسهات خشـم و نابودی ، جـهـنـم تا ابـد جـاتـه
خیال کردی ، که آسـونه ، شکستن ، بـردن و رفتن مثِ سایـه ، میـام با تـو ! نمی ذارم بـری بـی من !
عذابِ لحظـه هات می شم ، یه دردِ مزمـن و مهلـک
یه جـور تلـخـیِ سـوزنده ، میونِ خـنده های سِک !
شب و روزت سیـا می شـه ! گلوت می گیـره از دستم به این آهسته جـون دادن ، تو عادت می کنی ... کم کم OOO از اون آقا !!! فقـط مونده ...یه جسم و روحِ فرسـوده ببین کـه اوجِ نامـردیت ، سـقـوط از زنـدگی بـوده ... ماندانا
|
|